تبليغاتX
نسیم وصل - ادعونی استجب لکم ...

دید اول :

تا میای بلند شی سرت می خوره به یه سنگ ودردت میاد نگاه میکنی تازه می فهمی کجا هستی ...

اره انگار تو خانه اخرت هستی روحت که در اطراف خانوادت داره سرک می کشه وبهشون می گه که من زنده

 هستم  تازه برگشته به بدنت نه اینکه زنده شده باشی ها / نه / متوجه شدی که کجا هستی ...

دید دوم :

می گذره شب می شه خانه قبر چرا داره تنگ و تاریک می شه این صدا ها چیه که داره میاد ؟

 خدا یا کمکم کن ...

این دو فرشته کی هستن نکنه همون دو فرشته معروف هستن ؟ ! اره انگار خودشون هستن ...

میان حسابی هم ازت سوال می کنن حالت رو می گیرن خیلی اذیت می شی هیچ کس هم نیست که بهت کمک کنه

می گذره ولی با سختی می گذره اونقدر سخت که انگار روغن بدنت رو کشیدن سالها می گذره اخرت می شه

روز حساب و کتاب ... یه پرونده ای می دن به دست چپت هر کاری می کنی با دست راستت بگیری نمی تونی

 یه پرونده قطور و سیاه و سنگین ورق می زنی همه چی توش نوشته شده حتی لحظاتی که به قول خودت

تنهای  تنها بودی و داشتی گناه می کردی

چرا تو بیست سالگی این کار رو کردی ؟

تو سی سالگی این حق الناس رو انجام دادی ؟

 الی اخر ..40/50/60/70 سالگی تا موقع مردن ....

گریت می گیره فضا خیلی وحشتناک و تاریکه همه با عصبانیت و اخم نگات می کنن اصلا

هیچ نگاه ترحم امیزی نمی بینی ...

دید سوم :

یه کوله بهت می دن با بقیه راه می افتی می ری اشکت سرازیر شده  11 ماه از سال گذشته رسیدی به ماهی که

 می گن یه مهمونی هست همه رو هم راه می دن فرقی نداره گناهکاری یا نه با همه مهربون هستن تعجب

می کنی !!! وارد که می شی همه هستن خود خدا هم هست می گن میزبان خودشه میری سر سفره می شینی

یواش یواش احساس می کنی که کولت داره سبک می شه هر چی به اخر ماه و مهمانی می رسی هم خودت هم

کولت سبک می شه ولی اخر مهمونی می بینی که چیزی گذاشتن تو کولت غصه دار می شی بعد نگاه می کنی 

به کوله دوباره آروم می شی می بینی به جای گناهانت همش حسنات ریختن خوشحال می شی 

 ایندفعه خود خدا میاد راه رو بهت نشون میده ازش می پرسی خدا جون اسم این ماه و مهمونیت چی بود :

میگه ماه رمضان عزیزم

دید چهارم :

از خواب می پری سرت به جایی برخورد نمی کنه سریع میری سراغ تقویم امروز اول ماه رمضانه خوشحا ل

 می شی  که هنوززنده هستی و می تونی تو مهمونی شرکت کنی هر چند می گن تو این ماه حتی خوابش هم

عبادته ولی تو نمی خوای بقیه عمرت رو هم خواب باشی حتی اگر عبادت باشه دست بکار می شی

 قران و نماز و دعا و...

 

ادعونی استجب لکم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:46  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستان عزیز
من قبلا حدود 3 سال در پرشین بلاگ بودم ولی به خاطر بعضی مسائل به اینجا اسباب کشی کردم ولی واقعا ادم وقتی به خونه جدید می اید خیلی احساس غریبی می کنه دوست دارم که شما ها از غربت درم بیارید ...

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
پری جذامی
یادداشت های بی سرو ته
خیمه محبان
گل نرگس
تخریبچی دوران ( استاد بزرگوارم )
نگین
یا لیلی
وبلاگ گروهی کیمیا
جانماز
هیچ
پدرام
دهنمکی
زینبیون
یاس کبود
پلگافه
بچه های قلم
ایران اهدا ( واحد فراهم اوری اعضا پیوندی )
سایت جامع دفاع مقدس
سایت پشتیبانی عکس در وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM