![]() |
![]() |
|
|
ديروز جز خاطره اي بيش نيست و فردا فقط يك روياست اما اگر امروز را خوب زندگي كني تمام ديروز هايت به خاطره اي خوش و تمام فرداهايت به روياي ا ميد تبديل خواهد شد این کامنت یکی از دوستان خوبمه که به من منت میذاره و میاد پیش من ایشون هستند ((( اینجا ))) اتفاقا من می خواستم تقریبا در مود همین قضیه یه چیزایی بنویسم که این عزیز <ه > !!! دیگه داره تموم میشه نمی دونم چقدر از این سفره تونستی استفاده کنی مثل این بوفه های غذا فروشی می مونه که یه بار پول میدی و هرقدر که می خوای می خوری ولی یه تفاوت داره اونجا اگر بیش از حد بخوری می ترکی ولی اینجا نه هر قدر هم که بخوری و استفاده کنی بازم کم بوده الان هم که رسیدیم به سرازیریش و داریم با سرعت نور ازش رد می شیم خیلی نا راحت کنندست میایم اولش غصه دار می شیم که وای ماه رمضون دوباره اومد و یه سری گرفتاری های !!! خاص خودش رو باید تحمل کنیم وسطش می گیم چرا تموم نمیشه اخرش غصه می خوریم چرا داره تموم می شه البته همه این طور نیستن خیلی ها موقع تموم شدنش از خوشحالی دارن بال در میارن !!! نمی دونم چقدر تونستی از این ماه و شبهای پر ارزشش استفاده کنی ولی خود من که هر چی به شب ۲۳ نزدیک می شدم اعصابم بیشتر می ریخت بهم از این بابت که واقعا در پرونده امسالم قراره چه چیزی ثبت بشه واقعا نگران بوده وهستم شما هم مثل من بودید ؟ شاید بودید شاید هم نه / اصلا برای خیلی ها تفاوتی نمی کرد که قراره تو پرونده یک سال زندگیشون چه چیزی ثبت بشه واقعا وقتی داشتم می رفتم احیا ( گفته باشم منظورم توهین به ادما نیست برداشت کاملا شخصیه ) می دیدم که خیلی از مردم خیلی بیخیال دارن به زندگی روزمرشون ادامه می دن و انگار نه انگار که این شبها یکی از بهترین شبهای عالمه واقعا تاسف می خوردم با خودم می گفتم من که میرم و التماس و دعا ناله و گریه می کنم این جوری هستم ( به شما چه که چه جوری هستم خلاصه یه جوری از این ماه استفاده کنیم که این ماه به عنوان یه خاطره خوش برامون بمونه و امید به دیدار ماه رمضان اینده واسمون مثل یه رویا باشه نمی دونم فقط امیدم به خداست شما هم منو دعا کنید تا ارامش پیدا کنم ... التماس دعا دارم شدید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:2 توسط علی |
|
|
دید اول : تا میای بلند شی سرت می خوره به یه سنگ ودردت میاد نگاه میکنی تازه می فهمی کجا هستی ... اره انگار تو خانه اخرت هستی روحت که در اطراف خانوادت داره سرک می کشه وبهشون می گه که من زنده هستم تازه برگشته به بدنت نه اینکه زنده شده باشی ها / نه / متوجه شدی که کجا هستی ... دید دوم : می گذره شب می شه خانه قبر چرا داره تنگ و تاریک می شه این صدا ها چیه که داره میاد ؟ خدا یا کمکم کن ... این دو فرشته کی هستن نکنه همون دو فرشته معروف هستن ؟ ! اره انگار خودشون هستن ... میان حسابی هم ازت سوال می کنن حالت رو می گیرن خیلی اذیت می شی هیچ کس هم نیست که بهت کمک کنه می گذره ولی با سختی می گذره اونقدر سخت که انگار روغن بدنت رو کشیدن سالها می گذره اخرت می شه روز حساب و کتاب ... یه پرونده ای می دن به دست چپت هر کاری می کنی با دست راستت بگیری نمی تونی یه پرونده قطور و سیاه و سنگین ورق می زنی همه چی توش نوشته شده حتی لحظاتی که به قول خودت تنهای تنها بودی و داشتی گناه می کردی چرا تو بیست سالگی این کار رو کردی ؟ تو سی سالگی این حق الناس رو انجام دادی ؟ الی اخر ..40/50/60/70 سالگی تا موقع مردن .... گریت می گیره فضا خیلی وحشتناک و تاریکه همه با عصبانیت و اخم نگات می کنن اصلا هیچ نگاه ترحم امیزی نمی بینی ... دید سوم : یه کوله بهت می دن با بقیه راه می افتی می ری اشکت سرازیر شده 11 ماه از سال گذشته رسیدی به ماهی که می گن یه مهمونی هست همه رو هم راه می دن فرقی نداره گناهکاری یا نه با همه مهربون هستن تعجب می کنی !!! وارد که می شی همه هستن خود خدا هم هست می گن میزبان خودشه میری سر سفره می شینی یواش یواش احساس می کنی که کولت داره سبک می شه هر چی به اخر ماه و مهمانی می رسی هم خودت هم کولت سبک می شه ولی اخر مهمونی می بینی که چیزی گذاشتن تو کولت غصه دار می شی بعد نگاه می کنی به کوله دوباره آروم می شی می بینی به جای گناهانت همش حسنات ریختن خوشحال می شی ایندفعه خود خدا میاد راه رو بهت نشون میده ازش می پرسی خدا جون اسم این ماه و مهمونیت چی بود : میگه ماه رمضان عزیزم دید چهارم : از خواب می پری سرت به جایی برخورد نمی کنه سریع میری سراغ تقویم امروز اول ماه رمضانه خوشحا ل می شی که هنوززنده هستی و می تونی تو مهمونی شرکت کنی هر چند می گن تو این ماه حتی خوابش هم عبادته ولی تو نمی خوای بقیه عمرت رو هم خواب باشی حتی اگر عبادت باشه دست بکار می شی قران و نماز و دعا و...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:46 توسط علی |
|
|
من باید خیلی زودتر مطلبی در باره امام زمان ( عج ) می نوشتم ولی چه کنم از این مشغله کاری و خستگی . البته هر وقتی برای مهدی فاطمه بنویسی تازگی داره من چند روزه تو این فکرم که وقتی اقا ان شا الله ظهور کنه شب نیمه شعبان که تولدشه رو چه جوری می گیریم یا بهتره بگیم خود اقا هم ایا در تولد خودش شرکت می کنه یا نه ؟؟؟ ایا با زهم مثل امروز که برای تولد اقا تو میدان ازادی جشن بر پا بود تمام اتوبوس های شرکت واحد رو می فرستیم اونجا و مردمی که نمی تونن تو جشن شرکت کنن و کارهای دیگری دارن رو ویلون و سیلون تو ایستگاه ها ول می کنیم ؟؟ البته حرفم برای عامه مردم نیست دوست دارم بدونم در اون روزهایی که اقا هست ایام ولادت و شهادت چه جوری می گذره ؟ شاید بگید چه حرفهای بی ربطی ولی خوب تو فکرم همینه دیگه از تو سرم هم بیرون نمیره چه کار کنم ؟ خلاصه اینکه بیاییم برای ظهورش خودمون رو اماده کنیم که دیگه داره خیلی دیر می شه ... اره عزیز دلم ۱۱۷۳ سال گذشته می دونی یعنی چی ؟ این همه سال برای ۳۱۳ نفر یار مشتی و پای کار خیلی حرفه یعنی ما این قدر بیچاره ایم نمی دونم !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 20:56 توسط علی |
|
|
مثَل رویا تو خواب هرشب من قدم میزاری اروم اروم تو کویر تشنه دلم می باری سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا ! سلام بر تو ای سفینه عشق ! مدینه را شور حضور تو پر کرده است شمیم لبخند پنجره ها ! فضا را عطر اگین نموده و اسمان ، خیره خیره به نور افشانی منزل وحی ، نام زیبای تو را زمزمه می کند و زمین چه سعادتمند ، گهواره حضور تو پیدا شده است . ای رهبر عاشقان و دلدادگان ، ای حسین ( علیه السلام ) میلادت گرامی و پاینده باد . امد دید دخترش در خانه تنهاست ولی دارد با کسی صحبت می کند متعجب شد گفت فاطمه جان با چه کسی صحبت می کنی ؟ گفت پدر جان با فرزندی که در رحم دارم صحبت می کنم نمی دانم چرا می گوید انا مظلوم ! انا شهید! انا عطشان ! پدر گریان شد فاطمه اصرار کرد چرا گریه می فرمایید پدر جان ؟ پدر با اصرار دختر ماجرای کربلا و خیانت امتش را به فرزندش گفت مادر هم گریان شد ولی پدر مژده ای داد دخترم در اخر الزمان مردمی هستند با اینکه فرزند تو را ندیدند برای او گریه می کند و سینه های خود را سرخ می کنند برای مظلومیت و لب های عطشان پسرت ... فاطمه خوشحال شد و گفت ای پدر هر کس که برای فرزند مظلوم من گریه کند و دیدگان خود را تر نماید من خود شفیع او در اخرت خواهم شد ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 8:15 توسط علی |
|
|
این الرجبیون تا حالا فکر کردید که این کلمه یعنی چی ؟ تا حالا خواستید بفهمید که ایا جزء رجبیون هستید یا نه ؟ تا امروز که از نیمه رجب هم گذشتیم چقدر از این ماه استفاده کردید ؟ ایا ۱۰۰۰ تا لااله الا الله که تو این ماه خیلی وارده رو گفتید یا نه ؟ تا امروز چند روز از این ماه رو روزه بودید ؟ و و و ... واقعا فکر نمی کنی که عمر وجوونیت داره میره و تو بیخیالش هستی ؟ مگه ما چند روز زنده ایم که این جوری داریم این عمر با ارزش رو تلف می کنیم و عین خیالمون هم نیست که مرگ خبر نمی کنه ، در چشم بر هم زدنی ممکنه که دیگه نباشیم و فاتحه ... پس بیا این چند روز که مونده به اخر ماه رجب یه سری به مفاتیح بزنیم و اعمال این ماه رو مروری بکنیم نکنه که دیر بشه و دستمون از همه جا کوتاه ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:13 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیز
من قبلا حدود 3 سال در پرشین بلاگ بودم ولی به خاطر بعضی مسائل به اینجا اسباب کشی کردم ولی واقعا ادم وقتی به خونه جدید می اید خیلی احساس غریبی می کنه دوست دارم که شما ها از غربت درم بیارید ... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|